تبلیغات
مجتمع فرزانگان شهرستان روانسر - داستان کوتاه
 
مجتمع فرزانگان شهرستان روانسر
پنجشنبه 10 مرداد 1392 :: نویسنده : مدیر مجتمع

داستان

 

پیرزنی در خواب  خدا رو دید و به او گفت :(خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )

خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت

.پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد

.رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .

پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهدپیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

برای خواندن بقه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت .

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود.

زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد

.پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .

پیرزن با ناراحتی گفت:))خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟

((خدا جواب داد : بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی ((






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 13 مرداد 1392 11:02 ب.ظ
سلام همکار گرامی خسته نباشی
وبلاگ خوبی داری
به منم سربزن
مدیر مجتمع سلام علیکم
باتشکر از بازدید شما همکار گرامی ،قبلا از وب پرمحتوای شما بازدیدکرده ایم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد متحرک کردن عنوان وب